کور یا بینا

وقتی که نشستم تا مطالعه کنم نیمکت پارک خالی بود.در زیر شاخه های طویل و پیچیده ی درخت بید کهنسال دلسردی از زندگی دلیل خوبی برای اخم کردن شده بود چون دنیا می خواست مرا در هم بکوبد.پسر جوانی با نفس بریده به من نزدیک شد.درست مقابلم ایستاد و با هیجان بسیار گفتنگاه کن چه پیدا کرده ام))....در دستش یک شاخه گل بود.با گلبرگ های پژمرده.نباریدن باران کافی یا کم نوری .

از او خواستم تا گل پژمرده اش را بردارد و برود تا بازی کند.تبسمی کردم و سپس سرم را برگرداندم.ولی او به جای اینکه دور شود در کنارم نشست و گل را جلوی بینی اش گرفت و با شگفتی فراوان گفتمطمئنن بوی خوبی میدهد و زیبا نیز هست.به همین دلیل ان را چیدم.بفرمایید این مال شماست)ان علف هرز داشت پژمرده میشد یا شده بود.رنگی نداشت اما میدانستم باید ان را بگیرم وگرنه امکان داشت او هرگز نرود.از این رو دستم را به سوی گل دراز کردم و پاسخ دادمدرست همان چیزی که لازم دارم)ولی او به جای اینکه گل را در دستم بگذارد ان را در وسط هوا نگه داشته بود.بی دلیل یا نقشه ای ان وقت بود که برای نخستین بار مشاهده کردم .پسری که علف هرز را در دست داشت نمیتوانست ببیند.او کور بود.

لرزش صدایم را شنیدم اشک هایم مانند خورشید میدرخشید.او تبسمی کردو گفتقابلی ندارد)سپس دوید و رفت تا بازی کند.نااگاه از اثری که بر روز من گذاشته بود انجا نشستم و در شگفت شدم که چگونه او میتواند ببیند..چگونه از خودازاری من اگاه بود...شاید دلش از نعمت دید واقعی برخوردار بود.

توسط چشمان بچه ای کور سر انجام توانستم ببینم

مشکل از دنیا نبود.مشکل از خودم بود.

و به جبران تمام ان زمانی که خودم کور بودم...با خود عهد کردم زیبایی زندگی را ببینم و قدر هر ثانیه ای که مال من است بدانم.

و ان وقت ان گل پلاسیده را جلو بینی ام گرفتم.

و رایحهء گل سرخی زیبا را احساس کردم.

و وقتی که پسرجوان علف هرز دیگری در دست دارد..تبسمی کردم:او در شرف تغییر دادن زندگی مرد سالخورده ی دیگری بود.

 

گر نباشد چشم ظاهر عیب نیست

در نبود چشم دل باید گریست

/ 0 نظر / 5 بازدید