شعر عاشقانه

    رؤیا


باز من ماندم و خلوتی سرد
خاطراتی زبگذشته ای دور
یادعشقی که باحسرت و درد
رفت وخاموش شد درد دل گور

روی ویرانه های امیدم
دست افسونگری شمعی افروخت
مرده ئی چشم پرآتشش را
از دل گور برچشم من دوخت

ناله کرد که ای وای این اوست
دردلم ازنگاهش هراسی
خندهای برلبانش گذر کرد
کای هوسران مرامیشناسی

قلبم از فرط اندوه لرزید
وای برمن که دیوانه بودم
وای بر من  که من کشتم اورا
وه که با اوچه بیگانه بودم

او به من دل سپردو بجز رنج
کی شد از عشق من حاصل او
باغروری که چشم مرابست
پا نهادم بروی دل او

من به او رنج و اندوه دادم
من به خاک سیاهش نشاندم
وای برمن  خدایا  خدایا
من برآغوش گورش کشاندم

درسکوت لبم ناله پیچید
شعله شمع مستانه لرزید
چشم من از تیرگیها
قطره اشکی در آن چشم ها دید

همچو طفلی پشیمان دویدم
تاکه به پایش افتم خاری
تابگویم که دیوانه بودم
میتوانی به من رحمت آری

دامنم شمع را سرنگون کرد
چشم هایم درسیاهی فرو رفت
ناله کردم مرو صبرکن مرو
لیک او رفت بی گفتگو رفت

وای بر من که دیوانه بودم
من به خاک سیاهش نشاندم
وای برمن  که من کشتم اورا
من به آغوش گورش کشاندم

/ 10 نظر / 4 بازدید
ایران دخت

زیبا بود و دلنشین...ممنون از حضورتون![گل]

بهنام

سخنی کز دل برآید لا جرم بر دل نشیند[چشمک][گل] ماهی رو هر وقت از آب بگیری تازه است[پلک]

اسماعیل

سلام دوست عزیز ممنونم که به وبلاگم سر زدی. خوشحال میشم که بازم ببینمت و با نظراتت منو همراهی کنی. موفق باشی. [گل]

بهنام

چن تا غلط املایی می بینم! مگه دیشب تو خونه تمرین نکردی؟ فردا با ولی ت بیا [شوخی]

بهنام

ای کاش کمال گرایی ها رو کنار بذاریم , واقع بین باشیم مثل انتهای این شعر... بیچارگانیم در پس پرده بت که خود ساخته ایم پنهانیم.... ilav

eles

خشنگ بود [چشمک]

یاسمن

سلام وبلاگتون قشنگه مطلبی ک اون پاینن نوشته بودین روخیلی دوست داشتم خوشحال میشم بیاین وبلاگم شب خوش

یاسمن

سلام وبلاگتون قشنگه خوشحال میشم بیاین وبلاگم شب خوش بای