loser
نويسندگان

روی برگ های پاییزی زرد کوچه قدم می زدم وبار هرقدمی اشکی بخاطر گذشته از دست داده ام می ریختم.تنها قلبه شکسته ام می دانست چه غمی دارم.هرگاه بیاد میاورم که چگونه مرا شکستند آتش درونم برپا می شود و من برخلاف آنچه که درونم است ساکت و آرام به حرکت ادامه می دهم.

من آن برگ پاییزی بودم که از درخت جدا شد و حتی باغبان هم به من نگاه نکرد.

من آن پرستویه شکسته بالی بودم که از کوچ پرستو ها عقب ماندو واینک در سرمای زمستان تنهای تنها برای بال شکسته ام آواز می خوانم آوازی که حتی آبرا یکی از انسانها حتی یکی از آهنا نشنید و اگرم شنید درک نکرد.((وای برمن))همه جا شب است.نه ستاره ای نه نوری تنها صدایی که آشناست از دور دست می اید.صدایی که آشناست صدایی که مرا می طلبد.نه این نیز نوعی سراب است.

باغبان قصه ها می گفت.....

از صدای خیال نباید باور کرد.باید بروم.انگار دز این کوچه خلوت جز من کس دیگری نیس جلوتر می روم چشمانش حلقه زده دست هایش از شدت گرما کبود شده.دستکش را که دارم در دستش می کنم پالتو را نیز به او می دهم آری حالش خوب می شود از کنارش می گذرمو به راه خود ادامه می دهم دیگر کوچه ای نمانده اینجا انتهای شهرست وارد بیابان می شوم انترفتر درختی است پیش او می روم باتمام غمهایم به او تکیه میزنم گریه ای می کنم صدایی از آن به گوش می رسد برای اولین بار است که احساس سبکی می کنم خودم را دیدم که ارام کنار درخت آرامیده بودم

                                                       آری من مرده بودم

[ ۱۳٩۱/٢/۱٩ ] [ ٥:۱۳ ‎ب.ظ ] [ اشک ]

بازم دلم خودشو زده به نفهمی فراموش کرده بازیه تلخ روزگارو بازم میخاد عاشق باشه انسان برایه تنهایی خلق نشوده دل به دلی میده که عمری باهاش نبوده اما طوری دل میده که انگار از بدو تولد باهاش بوده باز تپشش دچار مشکل شده باز میگه که بهترین معشوغ دنیا رو تو خودش جا داده باز شبا بایادش میخابهو روزشو بایادش شروع می کنه ایندفعه دیگه کی این حس رو ازم میگیره نمی دونم نمی دونم نمی دونم اما نمی خام بهش فکر کنم چون غم و غصه هم سهمی از زندگیه بشره پس با خوشیایش خوشحال می شمو مث یه بچه قه قه می زنمو میخندم با غم هاشم ناراحت میشمو مث بچه ها زار زار گریه می کنم امیدوارم خدا به هممون صبر این و بده که بعد از زار زدن بتونیم رنگ خنده هم رو لبامون ببینیم

[ ۱۳٩۱/۱/٢۸ ] [ ۱٢:٢٢ ‎ب.ظ ] [ اشک ]

عید نوروز به همه پارسی زبانان مبارک بعد یک سال کارو تلاش و سختی و ناراحتی و خوشی چشم دل به آینده داریم و با جشن و شادی ناراحتیهای گذشته را فراموش می کنم اینقد غم تو دنیا هست و تو زندگی خود فرد هست که هرچقدبخوری تمومی نداره انسان به امید زندست درپناه ایزد امیدوارم سال آتی سالی خوش پر پول باسلامتی به همراه دوستی صلح و صفا باشه قدر سالی که درپیشه رو بدونید شاید نتونستید سال بعدترو ببینیدپس حسابی به مزه تمام چیزایی که تو دنیا هست بی اندیشید نوروزتان پیروز

[ ۱۳٩٠/۱٢/٢٦ ] [ ۸:۱۸ ‎ب.ظ ] [ اشک ]

فرمول زندگی رو همه بلدن اما هیکس توش20نمیشه کمتر کسی توش قبول میشه دل عریانتو به هیچکس نشون نده

خداکنه تا آخر عمرت به حرفام بخندی

دلم گرفته دلم بدجور گرفته

وقتی به زندگی بقیه نگاه میکنم میبینم چند نسله آدما دارن نقش تکراری همو بازی می کننو اشتباهات همو تکرار می کنند کاش هیچ وقت اینقد فکرم وسیع نمی شود که بتونم اتفاقاتوتحلیل کنم کی حرف دل منو می فهمه کیه که بتونم جلوش بگم خرم بگم دیونه بگم بریدم بگم کمکم کنه پدر مادر برادر رفیق همسر خودمو میزارم جایه اون یه نفر ایا میتونم ایامیتونم کمکش کنم منی که یکی باید کمکم کنه اره شاید بگی خدا کمکت میکنه میشه دردو دل کنی باهاش اما از جنس هم نیستین اگه جهنم بری یکی کنارت باشه جهنمم میشه تحمل کرد دارم مینوسم نمیدونم شاید خودم تو آینده به حرفایی که نوشتم بخندم اما ایناروفکر نکردمو نوشتم دلم به دستم تسلت پیداه کرده و داره می نویسه شعرشاید تسلایه دل باشه اما شروعی دردی دوبارست کاش جفت انسانم باهاش به دنیا می اومد امیدوارم کسی باشه که چراغ دلتونو روشن نگهدارهو شماهم چراغ دل انو

[ ۱۳٩٠/۱٢/۱٧ ] [ ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ ] [ اشک ]

گاهی دلت بهانه هایی می گیرد
که خودت انگشت به دهان می مانی…
گاهی دلتنگی هایی داری
که فقط باید فریادشان بزنی
اما سکوت می کنی …
… گاهی پشیمانی از کرده و ناکرده ات…
گاهی دلت نمی خواهد
دیروز را به یاد بیاوری
انگیزه ای برای فردا نداری و حال هم که…
گاهی فقط دلت میخواهد
زانو هایت را تنگ در آغوش بگیری و
گوشه ای -گوشه ترین گوشه ای…!
که می شناسی بنشینی و” فقط” نگاه کنی…
… گاهی چقدر دلت برای یک خیال راحت تنگ می شود…
گاهی دلگیری…شاید از خودت …شاید

[ ۱۳٩٠/۱٢/۱٦ ] [ ۳:۱٠ ‎ق.ظ ] [ اشک ]

خداییش تو این همه اتفاقات سیاسی این جایزه از این غیور مرد ایرانی اصغر فرهادی باعث روحیه میشه دمش گرم کاری کرد کارستون کاری کرد که تو آینده تموم موردم بیشتر بهش افتخار میکنن تو تاریخ ما اسطوره میشه دمش گرم تک تک انگشتاشو میبوسم

[ ۱۳٩٠/۱٢/٩ ] [ ٢:٥۸ ‎ق.ظ ] [ اشک ]

 

سر کلاس درس معلم پرسید:هی بچه ها چه کسی می دونه عشق چیه؟

 

هیچکس جوابی نداد همه ی کلاس یکباره ساکت شد همه به هم دیگه نگاه می کردند ناگهان لنا یکی از بچه های کلاس آروم سرشو انداخت پایین در حالی که اشک تو چشاش جمع شده بود. لنا 3 روز بود با کسی حرف نزده بود بغل دستیش نیوشا موضوع رو ازش پرسید .بغض لنا ترکید و شروع کرد به گریه کردن معلم اونو دید و

 

گفت:لنا جان تو جواب بده دخترم عشق چیه؟

 

لنا با چشمای قرمز پف کرده و با صدای گرفته گفت:عشق؟

 

دوباره یه نیشخند زدو گفت:عشق... ببینم خانوم معلم شما تابحال کسی رو

 

دیدی که بهت بگه عشق چیه؟

 

معلم مکث کردو جواب داد:خب نه ولی الان دارم از تو می پرسم

 

لنا گفت:بچه ها بذارید یه داستانی رو از عشق براتون تعریف کنم تا عشق رو درک کنید نه معنی شفاهیشو حفظ کنید

 

و ادامه داد:من شخصی رو دوست داشتم و دارم از وقتی که عاشقش شدم

 

با خودم عهد بستم که تا وقتی که نفهمیدم از من متنفره بجز اون شخص

 

دیگه ای رو توی دلم راه ندم برای یه دختر بچه خیلی سخته که به یه چنین

 

عهدی عمل کنه. گریه های شبانه و دور از چشم بقیه به طوریکه بالشم

 

خیس می شد اما دوسش داشتم بیشتر از هر چیز و هر کسی حاضر بودم هر کاری براش بکنم هر کاری...

 

من تا مدتی پیش نمی دونستم که اونم منو دوست داره ولی یه مدت پیش

 

فهمیدم اون حتی قبل ازینکه من عاشقش بشم عاشقم بوده چه روزای

 

عشنگی بود sms بازی های شبانه صحبت های یواشکی ما باهم خیلی خوب

 

بودیم عاشق هم دیگه بودیم از ته قلب همدیگرو دوست داشتیم و هر کاری

 

برای هم می کردیم من چند بار دستشو گرفتم یعنی اون دست منو گرفت

 

خیلی گرم بودن عشق یعنی توی سردترین هوا با گرمی وجود یکی گرم

 

بشی عشق یعنی حاضر باشی همه چیزتو بهخاطرش از دست بدی عشق

 

یعنی از هر چیزو هز کسی به خاطرش بگذری اون زمان خانواده های ما زیاد

 

باهم خوب نبودن اما عشق من بهم گفت که دیگه طاقت ندارم و به پدرم

 

موضوع رو گفت پدرم ازین موضوع خیلی ناراحت شد فکر نمی کرد توی این

 

مدت بین ما یه چنین احساسی پدید بیاد ولی اومده بود پدرم می خواست

 

عشق منو بزنه ولی من طاقت نداشتم نمی تونستم ببینم پدرم عشق منو

 

می زنه رفتم جلوی دست پدرم و گفتم پدر منو بزن اونو ول کن خواهش می

 

کنم بذار بره بعد بهش اشاره کردم که برو اون گفت لنا نه من نمی تونم بذارم

 

که بجای من تورو بزنه من با یه لگد اونو به اونطرف تر پرتاب کردم و گفتم

 

بخاطر من برو ... و اون رفت و پدرم منرو به رگبار کتک بست عشق یعنی

 

حاضر باشی هر سختی رو بخاطر راححتیش تحمل کنی.بعد از این موضوع

 

غشق من رفت ما بهم قول داده بودیم که کسی رو توی زندگیمون راه ندیم

 

اون رفت و ازون به بعد هیچکس ازش خبری نداشت اون فقط یه نامه برام

 

فرستاد که توش نوشته شده بود: لنای عزیز همیشه دوست داشتم و دارم

 

من تا آخرین ثانیه ی عمر به عهدم وفا می کنم منتظرت می مونم شاید ما

 

توی این دنیا بهم نرسیم ولی بدون عاشقا تو اون دنیا بهم می رسن پس من

 

زودتر می رمو اونجا منتظرت می مونم خدا نگهدار گلکم مواظب خودت باش

 

دوستدار تو (ب.ش)

 

لنا که صورتش از اشک خیس بود نگاهی به معلم کردو گفت: خب خانم معلم

 

گمان می کنم جوابم واضح بود

 

معلم هم که به شدت گریه می کرد گفت:آره دخترم می تونی بشینی

 

لنا به بچه ها نگاه کرد همه داشتن گریه می کردن ناگهان در باز شد و ناظم

 

مدرسه داخل شدو گفت: پدرو مادر لنا اومدن دنبال لنا برای مراسم ختم یکی

 

از بستگان

 

لنا بلند شد و گفت: چه کسی ؟

 

ناظم جواب داد: نمی دونم یه پسر جوان

 

دستهای لنا شروع کرد به لرزیدن پاهاش دیگه توان ایستادن نداشت ناگهان روی زمین افتادو دیگه هم بلند نشد

 

آره لنای قصه ی ما رفته بود رفته بود پیش عشقش ومن مطمئنم اون دوتا توی اون دنیا بهم رسیدن...

 

لنا همیشه این شعرو تکرار می کرد

 

خواهی که جهان در کف اقبال تو باشد؟ خواهان کسی باش که خواهان تو باشد

 

خواهی که جهان در کف اقبال تو باشد؟ آغاز کسی باش که پایان تو باشد

 

اگه دوس داری خودتو با این داستانا تخلیه کنی اشکال نداره منم باشنیدنش تحت تاثیر قرار گرفتم ولی هرگز با این داستا خودتو فریب نده و از حقیقت زندگی فرار نکن

[ ۱۳٩٠/۱۱/٢٤ ] [ ۱:٤٥ ‎ق.ظ ] [ اشک ]

 

کاش می شود هر کس واسه خودش یه دنیا با مردمانی با افکار اون شخص داشته باش شاید خنده دار باشه که میلیاردها آدم هستن اونطور باید میلیاردها دنیا باشه آره خنده دار اما واقعیت داره چون هیچ دونفری رو پیدا نمی کنی که کاملا از نظر تمام عقایدشون باهم برار باشن شاید میگی میشه تو این دنیاهم هر کس با عقاید خودش زندگی کنه آره درسته فقط تنها به دور از همه بارها تو این وب گفتم من فقط نظزمو میگم درست بودنش از نظر منه وهیچ منظوری برای اثباتش ندارمو فقط بیان می کنم چیزی که می تونه این دنیارو نجات بده گوهریه گذشت که باید بین همه بطور مساوی بین همه باشه نمی دونم به هرجا میرسم به هر موضوعی میرسم به یه موضوع دیگه وصل میشم امیدوارم بتونم عقاید دیگران و از این وب درمورد مسائل مختلف بدونم

[ ۱۳٩٠/۱۱/۱٢ ] [ ۳:۱۸ ‎ق.ظ ] [ اشک ]
درباره وبلاگ

موضوعات وب
امکانات وب